یه کوچولو مخالفت، یه کم تفاوت

 بدم می یاد از آدم هایی که همیشه موافقن، حرفی برای گفتن ندارن، همه رو راضی نگه می دارن و … همیشه از این جور آدما می ترسم. بخصوص اگه دوستم باشن و بدتر اگه یه وخت بخوان همراه زندگی ام باشن. تو این دو مورد که اختیار دارم در داشتن و نداشتن این جور آدم ها، حتمن در انتخابم دقت می کنم! به نظرم این جور آدم ها فقط باعث می شن آدم تو سراشیبی بیفته. چه تو زندگی، چه تو دوستی و چه کار و … .

از این آدم هایی هم که همه می تونن راضیشون کنن بدم می یاد. نمی دونم چرا لجم می گیره از اینا. کفر آدم رو در می آرن. داری یه مسئله رو بهشون توضیح می دی، دلایلت رو قبول می کنن و می گن آره درست می گی و بعد یه دقیقه دیگه می بینی اون طرف تر دقیقن کاملن متناقض دلایل دیگه رو تایید می کنن. نه که آدم های منطقی ای باشن و جوانب مسئله رو در نظر داشته باشن که برعکس بدون اینکه فک کنن، یه طرف قضیه رو می بینن و هی تایید می کنن. آقا یا سکوت کن یا حرف می زنی یه خورده فک کن و شعور خودتو زیر سوال نبر!

پ.ن: این پست رو به حساب روح آنارشیست و دیووانه من بذارید، وگرنه من خیلی بد ذات نیستم: دی

7 comments September 3, 2009

Yesterday…

پ.ن: به یاد “فرهاد مهراد” و مرگش و این روزهایم که انگار همه رنگ دیروز گرفتن

3 comments August 31, 2009

“…”

پ.ن: هیچ!

3 comments August 30, 2009

تموم شد

یک عدد kappoo که من باشم دوست دارم سرم رو بذارم برم بمیرم. دوست دارم بخوابم و بعد که بیدار می شم ببینم حافظه ام پاک شده و هیچی یادم نمی یاد و هیچکی که یادش کنم و خاطراتش تو مغزم وول بخوره و دلم هواشو بکنه. دوست دارم به جای همه بغض های نترکیده ام گریه کنم و های های بزنم و بعد اینقد فین کنم که دماغم مثه یه لبو گنده و قرمز بشه. بعدشم در اتاقمو از تو قفل کنم و یه هفته از رو تخت تکون نخورم و به سقف زل بزنم و هی “کوهن” و “اصلانی” و “قمیشی” گوش کنم تا بترکم از غصه. از بس که دلم تنگه، از بس که احساس خورد شدن می کنم و از بس که این چند وقت هی دلخوشی الکی به خودم دادم و هی امید واهی و هیچ! تموم شد!

7 comments August 25, 2009

یه جایی دور از …

بعضی اوقات دلم یکهو هوس می کنه یه جایی باشه. مثلن پشت یه خونه قدیمی جایی که به یه جنگل یا بیشه منتهی می شه. یا پشت یه دیوار گلی جایی که چن تا شقایق همینجوری سرشونو تکیه دادن به بوته های خودرو. بعضی اوقات دلم لک می زنه برای یه ساحل صخره ای که دریاش طوفانی باشه و اونجا ساعت ها بشینم و چشمامو ببندم و گوش بسپارم به موج های وحشی دریا. یا یه موقع هایی دلم تنگ می شه برای یه خیابون خلوت و بی انتها که بشینم تو یه تاکسی و بدون اینکه حرفی رد و بدل بشه و مسافری سوار و پیاده، همینجوری بره و بره تا … بعضی وقتا هم یکهویی دلم هوس یه نیمکت سنگی می کنه تو یه پارک خلوت که بشینم روش بدون اینکه منتظر کسی باشم، و یکهویی اونی که دوست دارم ببینمش با دستاش رو چشامو بگیره و من تو دلم بگم کاش خودش باشه و بعد ببینم خودشه. بعضی وقتا هم دوست دارم تو یه دشت بی انتهای طلایی، یه تک درختی باشه و زیر اون تک درخته، طاقباز دراز بکشم و رها شم در رقص برگاش و بازی نسیم و قایم باشک بازی آسمون و برگای درخت. یه لحظه هایی هم دلم یه کافه می خواد؛ یه کافه که کنار یه ساحل رودخونه باشه و پشت یکی از اون میزاش بشینم و یه قهوه تلخ بخورم و یه سیگار لای انگشتام که با هر پکش دودشو رها کنم بالای سرم. یه موقع هایی هم دلم یه رودخونه آروم می خواد و یه قایق ماهیگیری و دو پارو که دم دمای غروب با صدای پرنده هایی که نمی شناسمشان، نرمِ نرم به سمت غروب آفتاب پارو بزنم، بدون اینکه بدونم مقصدم کجاست.

پ.ن1: دلم خیلی جاها می خواد اما هیچ وقت اون موقع که هوس می کنم اونجا باشم، نمی شه. همیشه برام مث یه سفره. همیشه نابهنگام هوس سفر می کنم و بهترین سفرهای من سفرهایی ان که یکهویی جور شده باشن نه اینکه براشون برنامه ریخته باشم و از قبل آماده شده باشم.

پ.ن2: این آهنگ “روزهای بهانه و تشویش” اصلانی و گیتارش بدجور با این حس و حالم همراه شده!

9 comments August 24, 2009

یه وجب تنهایی

گاهی لازمه از خودت بیای بیرون  و بی خیال آینده و گذشته، کار و تحصیل و کلاس و کافه و عشق و … بشی. بی خیال همه چیزایی که تو ذهنت وول می خورن و عنقریب خفه ات کنن. این موقع ها بهتره به شیوه ای کاملن تردیشنال بشینی ظرف های چرکول تو ظرفشویی رو بشوری و یه چایی دم کنی و برا خودت و بقیه اعضای خونواده بریزی و بدون اینکه بری تو اتاقت، تو جمع خونواده بشینی و با لذت چایی ات رو بخوری و سریال های آبکی تلویزیون رو ببینی و از شدت خوشی ذوق مرگ شی! یا مثلن یه سوپ بار بذاری و یه قورمه سبزی با یه وجب روغن روش که تمام وجودت بوشو بگیره. یا اینکه بری خریدای خونه رو انجام بدی و یه نون سنگک خاشخاشی بخری و یه صبحونه کامل بخوری. یا نه تمام لباس هاتو بریزی یه گوشه اتاق و یه نصفه روز با حوصله بشینی اتوشون کنی و هوا که خنک شد بری پارک پشت خونه و خودتو قاطی بحث های خاله زنک همسایه ها کنی و فک کنی زندگی همین حرف های خاله زنکه… آره واقعن یه موقع هایی لازمه از فضای انحصاری ات بزنی بیرون و میز و کتاب و تخت و پی سی و دلبستگی های تنهایی ات رو جا بذاری تو کنج اتاقت و ببینی می تونی بدون اونها سر کنی یا نه؟!

پ.ن: من که تا حالا نتونستم، احساس می کنم هر روز کوچیک و کوچیک تر می شم تو خونه و بعید نیست یکهویی از اتاقمم هم پناه ببرم زیر میز و اونجا دنیای تنهایی ام رو به جریان بندازم.

4 comments August 23, 2009

بیاید باد

بیاید باد.

بروبد این اتاق و کاغذها، باد

و از این دریچه

که دهان مرده ایست بر دیوار

بلغزم در شب

و بچرخم با سپاه یخ بسته ستارگان و …

 

“همنوایی شبانه ارکستر چوب ها از “رضا قاسمی

5 comments August 21, 2009

رودخونه، پیانو و وزوز ظهرگاهی مگس ها

چشامو می بندم تا بهتر صداها رو بشنوم تا سکوت را بهتر لمس کنم. لعنتی! خیالم هم خشکیده تو بلبشوی آشوبناک دلم و احساس می کنم تکه سنگی شده ام رها شده در معبری که هر روز تیپا می خورد. کنار اون رودخونه همیشگی و به دور از هیاهوی زندگی روی چمن های نم خورده رو به آسمون رها شدم. پشت سرم بوته ها و درختچه هایی که یه جور حس امنیت بهم می دن در این سکوت و خلا … رودخونه آرومِ آروم راهشو می ره. از گوشه چشم در حالی که کمی به سمت چپ غلط می خورم اون دور دورها یه قایق ماهیگیری می بینم و یه ماهیگیر که به سیاهی می زند در تابش وارونه آفتابِ مُرده این ساعت. تنهای صدایی که می شنوم صدای پرنده هایی است که هیچ تصویری ازشون ندارم که چی می خوان در این ساعت و به دنبال چی ان و وز وز مگس هایی که حس گنگ سکوت ظهرگاهی دشت های زادگاهم را به یادم می آرن. تابش ملس آفتاب و نسیم خنکی که بر پوستم می خزد آنقدر مست ام می کند که ناخودآگاه یاد پیانوی “کلایدرمن” می افتم و تعجب می کنم از وارونگی حس ام. چشمو که باز می کنم تنها چیزی که حس می کنم یه گردن درد شدیده که احتمالن طبیعی به نظر می رسه با این وضعی که سرم رو میز تحریره. شرشر شیر ظرفشویی و صدای یه موسیقی آروم که حدس می زنم از پذیرایی باشه. تا جایی که یادم می یاد من تنها بودم و داشتم با دوستم چت می کردم که … بعدش رو یادم نمی یاد حتمن خوابم برده حین چت. بیچاره دوستم فک کرده من افتادم مُردم! از رو صندلی که بلند می شم احساس کوفتگی شدیدی تو بدنم می کنم. در اتاق رو که باز می کنم صدای اسپیکرها بلند وبلندتر تو فضا می پیچن. صدای پیانو فضای خونه رو پرکرده. کسی تو آَشپژخونه نیست! پس شرشر شیر ظرفشویی چی بود؟ اتاق ها رو یکی یکی چک می کنم کسی خونه نیست. سینک ظرفشویی هم خشک خشکه و معلومه ساعت ها می شه کسی شیرشو باز نکرده!  … حس گنگ خواب ظهرگاهی و وز وز اون مگس ها و اون رودخونه آروم که حالا احساس می کنم سنگ های درشت و ریزش، کف پاهامو قلقلک می ده، منو بی خیال گرسنگی و ضعف به تختخواب می کشونه و بالش نرمی که حالا منتظر خیالات نابهنگام منه!

13 comments August 12, 2009

همیشه همان… همیشه دلتنگی

داشتم تو آینه لای موهام دمبال موهای سفیدی می گشتم که این روزها به خاطر ندیدنشون، رنگشون می کنم. یاد بابا افتادم و فک کردم از بابا به جز این موها که سریع از شقیقه ها شروع می کنن به سفید شدن و این چشم ها، هیچ یادگاری ای ندارم! همیشه تصویر یه بابا تو یه روز بهاری که دست دختر کوچولوشو تو دست های بزرگش گرفته و آروم آروم تو نم نم بارون قدم می زنه تو ذهنم تازه اس. تصویری که وقتی بهار می شه جون می گیره و منو دور می کنه از واقعیت های این زندگی و بزرگ شدن و بزرگ شدن و دغدغه مند شدن و دلتنگی هایی که یه روزی تو چشم های اون موج می زد اما هیچ وقت به زبون نمی اومد. امروز تو این هوای گرم تابستون اون تصویر، گرمِ گرم به ذهنم هجوم آورد و چشم هایی که اندوهی بزرگ توشون خوابیده بود و به من نگاه می کردن. دلم خواست صاحب اون چشم ها و اون دست ها الان بود و بی آنکه حرفی بزنم دلتنگی هامو بخونه و لمس کنه.

پ.ن1: وقتی نمی تونی به اون چیزی که مطلوبته برسی و همه چی محکم رو سرت خراب می شه و عنقریب از غصه بترکی، دلت اونقدر کوچیک می شه که احساس می کنی دیگه تحمل نداره و یکیو می خوای که دلش خیلی بزرگتر از دل تو باشه که حداقل دردهاتو بفهمه و بگه: می فهمم … می فهممت!

پ.ن2: این روزها به اندازه تمام سال های عمرم دلتنگم. به اندازه همه خوشی ها، لذت ها، بدبختی ها، غم ها، خنده ها، گریه ها، از دست دادن ها، رسیدن ها و نرسیدن ها، به اندازه همه سختی ها و زجرها و شادی های این زندگی دلتنگم. احساس می کنم تکه تکه شده ام و هر کاری می کنم خرده هامو جمع کنم و به هم بچسپونم نمی شه.

6 comments August 10, 2009

من انکار توام

 این شعر که بی مناسبت با این روزها و  یاد “احمد شاملو” هم نیست، انگار آب سردی بود بر آتش درونم.

 

نمی‌توانم زیبا نباشم

عشوه‌ ای نباشم در تجلی جاودانه.

 

چنان زیبایم من

که گذرگاه‌ام را بهاری نا به‌ خویش آذین می‌کند:

در جهانِ پیرامن‌ام

هرگز خون عُریانی‌ جان نیست

و کبک را

هراس‌ ناکی‌ سُرب

از خرام باز نمی‌دارد.

 

چنان زیبایم من

که الله‌اکبر

وصفی‌ست ناگزیر که از من می‌کنی.

زهری بی ‌پادزهرم در معرضِ تو.

 

جهان اگر زیباست

مجیزِ حضورِ مرا می‌گوید.

 

ابلها مردا

عدوی تو نیستم من

انکارِ تواَم.

                    احمد شاملو از “مدایح بی صله” 1362

4 comments July 25, 2009

Next Posts Previous Posts


Page’s

categories

Recent Comments

Recent Posts

Top Posts

Important Page's

Kappoo Page's

My Favorite

My Friend's

Other Friend's

Photo blog's

RSS Goodering

Twitteting

Archives

Meta

Top Clicks

Calendar

November 2009
S S M T W T F
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

Akismet

Blog Stats