تلخِ تلخ

November 4, 2009

دوست دارم مدتی رو دور می شدم از همه چی. از همه چیزایی که می شناسم. از همه آدم ها و از همه خاطرات و آشنایی ها و یادها و دلمشغولی ها و دغدغه ها و برنامه ها و کار و کار و کار. خسته شدم. نمی دونم چرا مدتیه این جمله بدجوری تو زندگی ام پررنگ شده: خسته ام! خسته از همه این زندگی. از همه پهنایش و درازایش و همه ابعادش. نیاز دارم به مقدار زیادی بی خیالی. به مقدار زیادی فراموشی، به مقدار زیاد ناآشنایی و تنهایی و به مقادیر زیادی بی زمانی. هوا سرد شده و صبح ها به سختی ازخواب بیدار می شم. کم خواب هم که باشی دیگر معضلی است برای خودش و بعدش هم که بیفتی تو شلوغی این شهر و بخوای بری اداره ای که آدم هاشو و کلن سیستم اش حالتو به هم می زنه، دیگه چیزی برات نمی مونه. دیگه پاک می افتی به نشخوار کردن و غرغر کردن و بعدش هم که تلخ و تلخ تر می شوی.

این روزها تلخ تلخ ام. کار جدید تقریبن تمام انرژی ام رو می گیره و دریغ از یه اپسیلون رضایت که توقع می ره دو طرفه باشه، که نیست. نه از طرف من نه از طرف اونا. یکی این وسط داره برام موش می دوونه و نمی دونم کیه و بدترش اینه که یه همکار مرد خاله زنگ دارم که انگار از وسط چار پنچ خانوم خونه دار نق نقو کشیدنش بیرون و از بخت بد، شده همکار من. اصلن حرف زدن این آدم و کشیدن حرف دوم ازآخر همه کلماتی که ادا می کنه، لج منو در می یاره. بدتر ترش اینکه خیلی هم حرف می زنه و بیشتر وقتا تو مخ منه. کلن جابجایی اداره دردسره و وقتی فاجعه می شه که ببینی کلاه سرت رفته و اداره جدید آش دهن سوزی نیست. تو این سیستم که جوونترین نیروی کار خانوم من باشم، سال هاست که جای یه کازیو، یه پانچ، یه سطل آشغال هم عوض نشده و همه کارمندا مث خرس های تنبل آویزون میزهاشون بودن و از جاشون جُم نمی خوردن مبادا باد به کونشون بخوره و حالا من بدبخت از همه جا بی خبر مورد غضب عده ای واقع شدم که فکر می کنن من یکی از عوامل ناآرامی های اونها هستم و همه تغییرات مدیریت جدید رو از چشم من می بینن. خانوم هم که باشی و مجرد دیگه واویلا.

تقریبن از روز ورودم به این سازمان هر روز شاهد نکات بدیع و لطیف و گاه فکاهی ای هستم که این ور اون ور به گوشم می خوره و گاهن از طرف دفتر ریاست به موجب اون منو مورد بازخواست قرار می دن و هر بار با نیشی از بناگوش در رفته از دفتر ریاست می زنم بیرون و سعی می کنم خودمو به بی خیالی بزنم و بگم طبیعیه تو این سیستم پیرپاتال پرور، طاقت ورجه وورجه هاو جنب و جوش منو نداشته باشن و باز به خودم می گم طبیعی هم هست که منو رغیب خودشون بدونن و بخوان زهرشونو یه جوری بریزن اما خب صبر آدم هم یه جایی تموم می شه و یکهو آدم به سرش می زنه برینه به هیکل ریاست و دفتر ریاست که یکی از گیراشون این باشه که تو خودتو می گیری و قدرت طلبی و خاکی نیستی و چرا تلفنی با دوستت حرف می زنی و چرا  جواب سلام فلان کسک تو راه پله طبقه ماقبل آخر رو ندادی و … احتمالن بعدش هم بگن چرا جواب دلبری(!) فلان پدر فلان شده رو ندادی و … عق ام می گیره از این سیستم. دیگه مطمئنم برای کار اداری ساخته نشدم. من نمی تونم تظاهر کنم و این بزرگترین مشکل منه. نتیجه اش هم اینکه باید به اندازه چهار نفر کار کنی و همیشه ازت ناراضی باشن. همیشه گیری داشته باشن دم دستشون که فرو کنن تو تنت و تو اون لحظه دوست داشته باشی با دوتا دستت خرخره یکیشونو محکم فشار بدی و بهش بگی آدم بی شعور بیشتر از تو می فهم و کارم رو از تو و جد و آباد و صدتای تو هم بهتر انجام می دم اما … اما باید سکوت کنی و خودتو بزنی به در خری که آره تو راس می گی و از این حالت بیزارم. از اینکه بدونی کارت هیچ ایرادی نداره و دارن الکلی به دست وبالت می پیچن و بهت گیر می دن و از اون طرف باید سکوت کنی و مث خر کار کنی بیزارم. به اندازه تنفرم از این سیستم مریض از این حالت بیزارم.

Entry Filed under: دست نوشته ها, همینجوری. Tags: , , , .

10 Comments Add your own

  • 1. نگار  |  November 18, 2009 at 9:02 am

    خوبی؟ دلم برات خیلی تنگ شده ………

  • 2. sahar  |  November 9, 2009 at 3:14 pm

    اه اه آب از سر من یکی که دیگه 4،5 متری گذشته ،اون روز که مدیر آموزشگاه که زورش به زبون مبارک نرسید اومد سر کلاس و از من درس پرسید؛بعد هم دوسه نفر دیگه که البته رد گم کنی بودن ،ولی خوشبختانه مجددأ جستیم و نتونست از سر کلاس بکشتم بیرون
    (خب زور میگه،اسم خرابکاریاشونو میزارن سیاست کاری !)
    امروزم که جلوی مدیر مدرسه لو رفتم؛در حین قطع بلندگویی که هر روز با صدای ناهنجار و تیزشون هی رو اعصابمون میرن و آدمو به حرص خوردن میندازن.هنوز که مشکلات من یکی حاد نشده امیدوارمم حالا حالا ها نشه!ولی همینقدر بدونین که به یکی از آشناها مدیر یکی از ارگان های محترم دولت بعد از یک ماه سر دووندن گفته،با من عروسی کن تا استخدام شی!دختره هم به مردک بدوبیراه گفته زده بیرون.حالا بریم گریه کنیم
    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • 3. رضا  |  November 8, 2009 at 7:29 pm

    با سلام چنانچه مایل به تبادل لینک هستید لینک ما را با عنوان طراحی وب سایت
    و آدرس http://www.tamweb.ir در سایتتان قرار دهید و به ما اطلاع دهید
    تا لینک شما را قرار دهیم.
    خوشحال میشیم وب لاگ شما را به بازدیدکنندگان وب سایتمون معرفی کنیم

  • 4. فرزام  |  November 7, 2009 at 6:05 am

    بابا تو دیوونه ای؟ حالا که مثل خر کار می کنی و بازم ازت ناراضی ان و زیراب می زنن واست، خوب کار نکن. تو هم مثل یه خرس تنبل بگیر بشین همون کاری رو بکن که اون بقیه دارن می کنن. ضرر که نمی کنی. از این بدتر می شه؟

  • 5. farrokhruz  |  November 6, 2009 at 7:31 am

    بابا انقدر خودتو اذیت نکن
    چند تا پست آخرتو دیدم متحول شدی! مراقب باش
    همین همکارایی که می گی موقع برگشتن به خونه تو ترافیک می گن: گند بزنه به این سیستمشون از صبح مث سگ کار کردیم حالا هم باید تو ترافیک تلف بشیم
    به طور کلی اجزای سیستم بیمارند گرچه خود سیستم نیز عاری از اشکال نیست
    anyway, change your mind to be able to live better!
    منو که می شناسی همون میستر س** قدیم که سربازی بود
    مجبور شدم اسممو عوض کنم

    کیپ این تاچ

  • 6. masood hedayati  |  November 5, 2009 at 11:03 pm

    ابجی خانم شما یه بار تشریف بیارین دفتر ما از حالت در میان که هیچی تا شب روده بر می شین از خنده ول کن بیا شرکت ما حسابی بهت خوش می گذره

  • 7. مهران  |  November 5, 2009 at 11:00 am

    منم واسه همینه که می گم بی خیال شو پاشو بیا استرالیا دیگه
    راستی یه خبر بد، وزیر مهاجرت استرالیا چند روز پیش تو رادیو گفت پرونده ی هیچ کس رو زودتر از دو سال نوبت بررسی نمی دیم و بعد از اون هم یک سال طول می کشه تا ویزا بدیم. دست بجنبون رفیق

  • 8. نگار  |  November 4, 2009 at 6:37 pm

    امروز داشتم فکر می کردم اینطوری که سر خودمو شلوغ کردم دارم از همه کارم می افتم. از بچه ها امتحان می گیرم حوصله م نمیاد تصحیح کنم، درسهای دانشگاه رو تا بحال ننشستم بخونم ، سر کلاسها بی حوصله ام و همش می رم بیرون و اصلا تحمل لوس بازیهای شاگردهام رو ندارم و گاهی حس می کنم اینقدر بد اخلاق شدم که توی نظرسنجی آخر ترم کاملا بهم خواهند رید !

    مسخره اس نه؟ همه ی این حرفها و اینکه من هنوز بیست سالمم نشده …

  • 9. نگار  |  November 4, 2009 at 6:34 pm

    منم نمی تونم تظاهر کنم
    توی مدرسه همیشه با یکی دوتا معلم سرشاخ بودم و کوتاه بیا هم نبودم. بخصوص با معلمهای معارف
    الانم به نوعی دیگر. مثلا چند روز پیش رفته بودم دفتر رئیس موسسه که اصلن ازش خوشم نمیاد. خودمو همچین سفت گرفته بودم انگار می خواست بهم حمله کنه ! اونم فهمیده بود هی می گفت راحت باشین حالا گپمون دوستانه ست !
    خلاصه اینطوری

  • 10. غزل خونه  |  November 4, 2009 at 5:02 pm

    سلام
    دیگه اینجوریاس دیگه. کاریش نمیشه کرد. خیلی ها اینطوری اند.
    میگن: مرگ دسته جمعی عروسیه

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Page’s

categories

Recent Comments

Recent Posts

Top Posts

Important Page's

Kappoo Page's

My Favorite

My Friend's

Other Friend's

Photo blog's

RSS Goodering

Twitteting

Archives

Meta

Top Clicks

Calendar

November 2009
S S M T W T F
« Oct    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

Akismet

Blog Stats