خسته ام
October 14, 2009
هوا عالیه! پنجره کشویی رو باز می کنم. دوست ندارم برم خونه. دوست ندارم هیچ جا برم. سه روزی که گذشت حجم کارم اینقدر زیاد بود که خودمم مونده بودم چه جوری قاطی نکردم با این همه پیگیری و تلفن و نامه و ایمیل. اما امروز تقریبن سرم خلوت بود. از صبح به جز چک کردن روزنامه ها و خبرگزاری ها و آخرین خبرهای مرتبط و غیر مرتبط با نشست خبری کوفتی ای که مدیرعامل برگزار کرد، و مرتب کردن آرشیوی که یه هفته ای بود می خواستم تمومش کنم، کار دیگه ای نداشتم. رئیس مان هم رفته و خوشبختانه تنهام و منتظر یه تلفن یا اس ام اس که ظاهرن انتظارم بیهوده اس! حوصله اداره رو هم ندارم اما ترجیح می دم به جای سرگردانی تو کوچه پس کوچه هایی که بالاخره یا به بن بست می رسند یا به یه خیابون یا اتوبان شلوغ تو ترافیک این ساعت، همین جا پشت این پنجره بشینم و هدفون رو بذارم تو گوشم و میوه بخورم و به ترافیک کردستان خیره بشم تا وقتی که هوا تاریک بشه! تو مغزم هزاران فکر وول می خوره و نمی دونم با حجم بی سامان این افکار درهم چه کنم. شاید خسته ام. خیلی خسته! هنوز مسافرت نرفتم. از این وضع هم خسته ام. تقریبن با اومدن به اداره جدید اکثر برنامه هام به هم ریخت. کلاس بدمینتون، کلاس رقص که قرار بود از مهر شروع کنم و کلاس زبان که تازه می خواستم به طور جدی شروعش کنم و … انگار همه زندگی ام شده کار. شب ها هم که می رسم خونه یه جنازه ام با این حجم ترافیک و شلوغی. دارم فک می کنم با این اوضاع باید ماشین بخرم. اصلن حوصله ترافیک و این مترو لعنتی رو ندارم. ترجیح می دم پیاده برم خونه اما نمی شه. یاد روزهای دانشجویی به خیر که ساعت ها تو اتوبوس و تاکسی تو ترافیک بودم و خیالم هم نبود. اصلن متوجه نمی شدم چقد عمرم تو ترافیک و شلوغی خیابونا می ره اما الان دیگه کشش ندارم و سریع از کوره در می رم. نه حوصله شلوغی رو دارم نه ترافیک و نه ازدحام مزخرف قطار که چندشم می شه کسی بهم بچسبه! هیئت دولت هم که انگار چش نداشتن این یه روز تعطیل پنجشمبه ما رو ببینن و فک کنم از این به بعد باید پنجشمبه ها رو هم در خدمت اسلام و مسلمین باشیم. هی می خوام فحش ندم و بد و بیراه نگم انگار نمی شه. آخه یکی نیست به این احمق ها بگه کشوندن کارمندها برای سه ساعت تو روزی که همه عادتشون شده بخوابن یا بزنن به کوه و خیابون و … چه دردی از دردهای این مملکت دوا می کنه! دیگه رسمن خسته ام! باید یه فکر اساسی کرد. باید یه فکری بکنم برا این اوضاع درهم و برهم!
Entry Filed under: دست نوشته ها, همینجوری. Tags: کار, تنهایی, ترافیک, خستگی.
4 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
فرزام | October 17, 2009 at 2:33 pm
من فعلا اوضاعم ار همه بهتره گویا. صبح تا شب خوابم، شب تا صبح دارم فیلم می بینم. از کارای کالج هم فقط یه دونه شو انجام دادم. خلاه دایورت کردم فعلا
2.
نگار | October 17, 2009 at 9:22 am
می فهممت … روزهای خودمو برام گفتی.
هر روز می رم دانشگاه تا عصر و تا شب هم موسسه کلاس دارم. بعضی شبها توی این شلوغی و کثافت با چنان سردردی می رسم خونه که می خوام هر چی دم دستمه بزنم داغون کنم. خودمم می دونم کارم درست نیست اما به درک. خودمم می دونم به تفریح نیاز دارم اما تفریح دل خوش می خواد و حوصله. اصلا کی می دونه کار درست چیه؟ همه فقط بلدن بگن این کارو نکن بده …… یکی نیس بگه خوب چیه.
کپو جان بهت احتیاج دارم. حرفهام مدتهاست گم می شن بین شلوغی روزهام و یه جایی قایم می شن اون گوشه موشه ها. یه جورهایی انگار با خودم سر لج دارم. تصمیم گرفتم دیگه به هیچکی هیچی نگم. با هیچکی حرف نزنم چون تحمل نصیحت شنیدن های مزخرف رو ندارم. فقط دلم یه دوست می خواد که بهم گوش کنه بدون اینکه بخواد نصیحتم کنه. بدون اینکه به جای گوش دادن به من از خودش برام دردل کنه و من مجبور بشم اونو آروم کنم و خودمو یادم بره. پرم از حرص …. از جیغ و هوار …. از خشم. یا ساکتم یا دارم فحش می دم به یه چیزی به یه بهونه ای.
خسته ام کپو …… در حد مرگ خسته ام ……
3.
masood hedayati | October 16, 2009 at 10:40 am
چی بگم والا منم دیگه دارم خسته می شم از ساعت 9 صبح یه کله تلفن تا 7 شب خیر سرمون منشی داریم خانم بهزاد از صبح فقط داره جدول حل می کنه ارایش مثلا من مدیرم من دارم تلفن رو جواب می دم هیچی دیگه 2 هفته پست جدیدم شروع شده نفسم رو بریده وقت ندارم برم یه کتاب فروشی چه برسه کلاس زبان ، ….. دلم خوش بود مدیر شدم الان دوست دارم برگردم همون پست قبلیم از صبح تا شب بیکار بودم عشق حال می کردم
4.
ایرن | October 15, 2009 at 4:34 am
سلام…واقعا خسته نباشيد…منم از اين روزهاي وحشتناك زياد داشتم سر كار…..روزهايي كه اين قدر كار داري كه حتي نمي رسي بري دست شويي!روزهايي كه تو كار و زياديش گير مي كني و دلت مي خواد همون جا همه چي رو ول بكني و بزني زير گريه!وحشتناكه!دركت مي كنم….ولي كلاسات رو برو ….به بهانه ي اونا هم كه شده از سر كار زود مي زني بيرون!بهتر از اينه كه فقط درگير كار باشي….خستگي كاريت هم سر كلاسايي كه ذوستشون داري از بين ميره…..