احساس ناتوانی مزمن
October 9, 2009
بعضی وقتا یه چیزایی آوار می شن رو سر آدم. یه چیزایه کوچولویی که شاید به تنهایی هیچی نباشن اما یه جایی یکهویی اینقد بزرگ می شن و همه انرژی اتو می گیرن که دوست داری سرتو بکوبی تو دیوار. وقتی هم که نمی تونی کاری کنی جز اینکه بشینی ببینی چیزایی که می خوای رو به خاطر همین کوچولوهای مزخرف داری به فاک فنا می فرستی، می خوای اصلن نیست شوی! بدبختی ماجرا هم اینجاس که نمی تونی به هیچکی، هیچی بگی و ترجیح می دی خودت باشی با درد مزخرفت که انگار چشمی نیست و گوشی برای دیدن و شنیدنشان که ظاهرن بی اهمیت اند اما در واقعیت ماجرا پیر آدم رو در می یارن. این جور وقتا به معنای واقعی کلمه کم می یارم و به طرز احمقانه ای احساس ناتوانی می کنم و خسته می شم از این زندگی که یه جاهایی اینقد بی رحم می شود با آدم که انگار می خواهد انتقام تمام تاریخ را ازت بگیرد و خسته از دست خودم که انگار نمی توانم کاری کنم، انگار دست هایم قیچی شده اند و پاهایم فلج!
4 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
masood hedayati | October 13, 2009 at 11:34 pm
مثل الان من كه تمام دنيا دست به دست من دادن تا سرم رو زير اب كنن شايد خودم زودتر كردم قبل از اون ها
2.
مصطفی موسوی | October 9, 2009 at 5:12 pm
خوب تا ندونیم چه جور ماجراهایی نمیتونیم کمکت کنیم
3.
نگار | October 9, 2009 at 3:59 pm
می گذره … مگه نه؟
4.
مهران | October 9, 2009 at 3:07 pm
چیزی که نابودمان نکند قوی ترمان می سازد. سخت نگیر بانو برای من که خیلی خوش شانس باشم نصف عمرم گذشته زمانی برای سخت گیری باقی نمونده. درسته شما جوون تری اما تصور نمی کنم مفید باشه ناامیدی