همینجوری های این روزها

October 2, 2009

اداره ام هم عوض شد و حالا تو یه اتوبانم و مقابل پنجره اتاقم یه پل و کلی ساختمون بزرگ بد قواره و دیگه نه خبری از فروشگاه هست و نه میوه فروشی، نه کتاب فروشی و نه کافه و … موندم چیکار کنم! بدتر از اون اینکه اینجا دست تنهام و کلی کار که انگار تو 15 سال مدیریت قبلی تلنبارش کرده بودن واسه اینکه یه خر پیدا شه مث من که بگن بکش! چهار سال پیش بود که برای اولین بار پامو گذاشتم تو یه روابط عمومی برا کار و اونجا موندگار شدم تا دو سال بعدش که دیگه حوصله ام رو سر برد و زدم بیرون و دوباره زد به سرم برم تو خبرگزاری و تکرار تجربه سه سال قبلش و …  دو سال اخیر هم با ربط و بی ربط با خبر سرو کله زدم و باز داشت حوصله ام رو سر می برد و خسته کننده شده بود برام و منتظر فرصتی بودم که فضای دیگه رو تجربه کنم که یکی از دوستام زنگ زد که روابط عمومی می خوای و منم از خدا خواسته بدون اینکه یادم بیارم که تو اون روابط عمومی قبلی مث چار خر کاری، کار می کردم گفتم آررره! و روز بعدش بدو رفتم ببینم روابط عمومی اش به اندازه اسمش بزرگ هست یا نه که دیدم بله سازمان به این بزرگی روابط عمومی اش مرده بوده تو این همه سال و حالا مدیریت جدید می خواد نفسی بهش بده و دیدم انگار شانس منه هر جا می رم یا تازه داره راه می افته یا یه عده پیر پاتال توش بودن و تر زدن بهش و حالا یکی باید بیاد گندهاشونو جمع کنه. حالا دو هفته اس اداره جدیدم و کار و کار و کار! از صبح ساعت هشت رسمن و یک نفس بدون هیچ استراحتی کار تا حدودای یک که یه کوفتی بخورم و دوباره یه نفس تا 6-5 ! بدبختانه آدم عصرم و سه به بعد گرم می شم، صبح خیلی دستم به کار نمی ره اما بدی کار روابط عمومی اینه که نمی شه صبح رو اللی تللی گذروند و مجبورم صبح ها هم پر انرژی باشم. می ترسم بعد از یه مدت کم بیارم با این همه انرژی که اینجا صرف می کنم. لامصب وقت ندارم حتی یه میوه بخورم. یادم می ره! روز دومی که اومدم اداره یه پاکت بزرگ خوراکی با خودم آوردم و رئیسم با چشای گردشده همینجور داشت محتویات پاکت رو که داشتم تو یخچال می چپوندم، وارسی می کرد و من تو دلم داشتم گیلی گیلی می کردم که خیال کردی حداقل یه ساعت در طول روز به میوه خوردن و نسکافه و اُوالتین و تنقلات خوری ام اختصاص داره! حالا می بینم اون روز اون داشته تو دلش به من می خندیده که خیال کردی همه این خزعبلاتی که با خودت آوردی آخرش فاسد می شه می ریزی دور. ولی خب من می دونم جوجه رو آخر پاییز می شمرن، اون که نمی دونه! تازه به خدماتی مون سفارش خرید هفتگی دادم تا چش همشون کور شه!

پ.ن1: برخلاف خزعبلات بزرگان در طول تاریخ، کار اصلن هم خوب نیست. همه زندگی آدم تعطیل می شه. می خوای چن روز برا خودت باشی، جایی بری، با دوستان خوش بگذرونی … باید هی برنامه هاتو با کارت تنظیم کنی و خونه و خونواده هم که بماند … ! اصلن زندگی رو سخت کردن برا آدما!

پ.ن2: دیروز به حول و قوه الهی کوه رفتم اما کل ماجرا بیشتر به طنز شبیه بود؛ تازه داشت پاهامون گرم رفتن می شد که اتراق کردیم برا صبحونه و حمام آفتاب و منم که سرمایی و کلن وا رفتم زیر آفتاب و سهم من از کوه شد حمام آفتاب!

Entry Filed under: همینجوری. .

5 Comments Add your own

  • 1. فرزام  |  October 7, 2009 at 11:06 am

    برخلاف خزعبلات بزرگان در طول تاریخ، کار اصلن هم خوب نیست.
    ما نیشمان از این جمله شما تا پس کله مان رفت. دمتان گرم کپو جان

  • 2. ایرن  |  October 3, 2009 at 5:19 am

    واقعا توي كار غرق شدن اشتباه محضه…كاري اداري و پش ميز نشيني آدم رو به قهقهرايي ميبره كه نگو…بعدشم كه آدم ترسو مي كنه و وابسته به چند غار حقوق سر برج…عدم ريسك پذيرتو مي بره بالا و يهو به خودت مياي و مي بيني اي دل غافل كه 1 سال ديگه بازنشست ميشي…
    من الان سه چهار سال دارم كار مي كنم و نمي خوام اين بلا سرم بياد…وحشتناكه…
    نگار هم كه گفته خوبه غرق بشم و ….اشتباه مي كنه به خدا…ديگه وقت واسه هيچ كاري هم نداري…سلاعت 4 مياي بيرون با كلي ميگرن و خستگي و …تازه مي خواي بري مثلا كلاس ورزش.خوب كشش نداري كه…يا مي خواي بري فلان كلاس….منتها مخت گوزيده….
    مرگ بر كار اداري!

  • 3. امین شاهنده  |  October 2, 2009 at 9:44 pm

    عمر گرانمایه در این صرف شد
    .
    .
    .
    بسی کار کردیم در این سال سی
    .
    .
    .
    ای تو روحت کار! قاتل لحظه های من!!!! حیف که بی تو هیچم و با تو هم هیچ
    .
    .

  • 4. masood hedayati  |  October 2, 2009 at 1:07 pm

    منم مثلب شما جام عوض شده رفتم دفتر سعادت اباد یه پست جدید 1 ماه وقت دارم خودم رو نشون بدم که تو پست جدید بمونم وگرنه بازگشت به گذشته از شنبه کارم شروع می شه نمودم باید چیکار کنم گیج گیج هستم بدجوری هم استرس دارم نمی دونم چرا اینطوری شدم واقعا واسه خودم جالبه واسه اولین باره اینطوری استرس دارم
    من که شناختی تا حالا اول تفریح بعد کار این دو تا بخواد جاش عوض شه اصلا نمی تونم چیکار کنم .
    خوش به حالت الان چند وقت هست می خوام برم کوه ولی خانم نمی ذاره منم که نه زن ذلیل هستم مگه می تونم رو حرف خان حرف بزنم

  • 5. نگار  |  October 2, 2009 at 11:58 am

    منم عنقریب بشم شبیه تو. به موسسه مون دوتا تایم بیشتر نداده بودم و همینجوریش هر روز عصر بهم کلاس دادن. بعدش مرتیکه مهندسه برگشته می گه خانم شجاعی لطف کنید تایم چار تا شیش هر روزتونم بدید با ویکند هاتون!!! گفتم به به قربان امر دیگه؟! حالا فکر کن کتابهای موسسه هم عوض شدن. من تازه داشت قلق کار دستم می اومد حالا یهو همه چی از اول. دانشگاه هم هیجده واحد گرفتم این ترم … البته خودمونیم همچین بدم نمیاد یه مدت خفه بشم توی کار و درس. بیکار که می شم می زنه به سرم یه طورهایی

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Page’s

categories

Recent Comments

Recent Posts

Top Posts

Important Page's

Kappoo Page's

My Favorite

My Friend's

Other Friend's

Photo blog's

RSS Goodering

Twitteting

Archives

Meta

Top Clicks

Calendar

October 2009
S S M T W T F
« Sep   Nov »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930
31  

Akismet

Blog Stats