پاییز را عشق است
September 24, 2009
بسی خوش خوشانمان شد امروز. پاییز اینجوریش می چسبه! نابهنگام و یکهویی. قرار بود امروز کوه برم که نرفتم به خاطر یه آزمون مزخرف که نخوندم و نرفتم بدمش و احتمالن یه پنجشمبه دیگه دهن مبارک رو سرویس می کنه! فقط افسوس اش برام موند. بخصوص وقتی آسمون ابری شد و بارید و پرده اتاقم به رقص دراومد. احتمالن اگه می رفتم به یاد موندنی می شد … که من عاشق کوهستان بارونی ام و لیز خوردن و البت زخمی نشدن! که هنوز زخم زانو ام خوب نشده و باند پیچی اش قلقلک ام می ده و موقع بالا پایین رفتن از پله کلافه ام می کنه! اصلن بارون که می باره آدم دلش نمی یاد بره سر کار یا مثلن بره خرید. قرار بود برم خرید که حس اش نبود و بی خیالش شدم و فقط تونستم بالش ام رو از این سر تخت به اون سرش منتقل کنم که رو به پنجره باشم و باد تو صورتم بخوره و بهتر بتونم بارون رو ببینم و حس کنم به همراه یه میوزیک دلچسب که آدم رو تو این هوای بارونی دیوونه کنه!
پ.ن: پیاده روی بدون چتر تو بارون این پاییز یعنی عشق!
10 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
sahar | October 17, 2009 at 7:28 am
میشه لابه لای حرفاتون یه برنامه ی درسی هم واسه من بنویسید؟(لطفا) دوباره دارم دپ میشم احتمالا تا چند دقیقه ی دیگه دق میکنم! تا دیر نشده برم کتاب مهدی سهیلی یا فریدون مشیریو بیارم که حداقل فکر کنم اونا هم تودق کردنم شریکن.بابا هیچکسی نیس مارو هم یکم تحویل بگیره؟حتی به پس گردنی هم راضی هستیم!!!!!!!!!!!!!
2.
sahar | October 17, 2009 at 7:08 am
وای منم بارون میخوام از نوع شدیدش،راستی غلط املاییامو نادیده بگیرید؛تاثیر قلمچیه دیروز و درس خوندنه زیادیه که البته دیروز تا الان از راه راست به در گشته و ……………….
3.
sahar | October 17, 2009 at 7:04 am
سلام سلام سلام؛خب اسممو که نوشتم،من سحرم،یک دانش آموز داغون که دیروز صبح از خواب بلند شدم کلی خودمو لعن و نفرین کردم،نه واسه معلما یا ترس از کلاس بیرون رفتن بیشتر واسه اینکه قصد داشتم توی قلمچی از رتبه ی 1200 برسم به ……؟بله! ولی صبح اونقدر داغون بودم که گفتم چه غلتی کردم گفتم مشاور نمی خوام! خلاسه با قامتی که تا زانو خم شده و اپسیلن اعتماد به نفس نشستم سر جلسه که سردردوچشمای داغ کرده هم به روحیه ی نابودم اضافه شدن.خوبیش اینه که هیچوقت عین خیالم نیستو سر جلسه موبایل روشنم(البته هیچوقت صداش در نمیاد،جزمواقعی که سر کیفمو از یه آهنگ خوشم اومده و افتخار زنگ گوشی منو پیدا کرده!) خلاصه بعد از یه مقدار ولگردی توموبایل(البته در حد 20 ثانیه)دوباره به سرعت نور سوالارو جواب دادم(تنها چیز افتخار آفرینم سرعتمه) وقتی پاسخنامه هارو گرفتن کاملا معلوم بود چه گندی زدم،کمره خم شدم حالا دیگه کجم به نظر میرسید.خونه که رسیدم پریدم توی اتاقو بعد هم سایت قلمچیو ..اه(: فعلا به علت شلوغی قادر به نمایش کارنامه نمیباشیم…..)گفتم تا وصلم یه کم به یاد دوره هایی که هنوز پیش دانشگاهی نبودم بریم سایت گردی که توی اولی صفحه شمارو پیدا کردمو خوشمان آمد با اجازه ی بزرگترا جل شدیم!ولی خداییش دیروز به دادم رسیدی نبودی از کمبود روحیه از بیمارستان حافظ سر در میاوردم.یه چیزه دیگه دومین کسی بودین که از پاییزو کوهو این چیزا خوشتون میومد(بعداز دوستم که البته اون فقط خوشش میاد چون خیلی به سنت شیرازی ها مبنی بر خوابیدن وجم نخردن پایبنده) به هر صورت من که حال کردم.برای همین هم الان به جای خوندن شیمی و دیفرانسیل کلاس های خصوصی که یکی دو ساعت دیگه امتحان دارم ،دارم حافظه رو با حرفای ….. خودم پر میکن.
4.
نگار | October 2, 2009 at 9:12 am
khubi? miss you honey …
5.
ایرن | September 26, 2009 at 5:18 am
قدم زير بارون…
نهايت آرزوي منه…
چنان روحمو جلا ميده و حالمو خوب مي كنه كه نگو…
خودت خوبي؟
6.
masood hedayati | September 25, 2009 at 11:16 am
قدم زیر بارون محشره وقتی قطرات بارون بهت بهت می خوره مثل یه شوک می مونه
دوست هیچ وقت بارون قطع نشه من که دیونه قدم زدم زیر بارونم اونم بارون خیلی شدید وقتی همه دارن فرار می کنن تو زیر بارون قدم می زنی محشره
7.
کرگدن | September 25, 2009 at 10:22 am
دقیقن یعنی عشق …
8.
مهران | September 25, 2009 at 6:48 am
بابا سانتی مانتالیزم طبیعت گرا
9.
نگار | September 24, 2009 at 6:37 pm
يه بوووووووس گنده ی چاق و چله
10.
کمال | September 24, 2009 at 2:43 pm
تو دیگه چه بلایی سر پات آوردی؟