دریا، جنگل و بوی دود چوب
September 11, 2009
دوست داشتم همین لحظه کوله امو به ضمیمه کرم ضدآفتاب، دوربین، عینک آفتابی، مایو و یکی دو داستان جیبی بر می داشتم و می رفتم شمال. شهریور شمال حال می ده. ساحل و شنا، جنگل و تمشک، رودخونه و ماهی، بارون و موهای خیس. پاچه های شلوارتو بزنی بالا و مث این بچه های سرتق تو آب راه بری و اصلن نفهمی چی سر پاهات اومده تا وقتی که از آب بزنی بیرون. هوا هم که داشت تاریک می شد بری کنار ساحل دراز بکشی و در سکوت شب، گوش هاتو بسپری دست امواج آروم دریا و بعد یکهویی یه موج کوچولو بخوره کف پات و تو رو از خودت در بیاره و بعد خودتو بندازی وسط رقصِ موج های لرزان و ماه. صبح زود هم در رطوبت خنک هوا بزنی به دل جنگل و یه آتیش به یاد روزهای جنگلی و دود و چایی و بِلال! و لذت جنگلی ات را با جستجو لای بوته های تمشک و زخم و زیلی شدن دست و پایت و تکه تکه شدن لباسهایت کامل کنی. از اون ور بری رو یه پل چوبی که روی یه رودخونه اس بشینی و پاهاتو از اون بالا آویزون کنی و با خنگیت تمام سه ساعت بشینی و میوزیک گوش کنی و جریان آب رو نگاه کنی و آشغال هایی که از اون زیر رد می شن رو بشمری. بعد حدودای ساعت 5عصر بری نشتارود و باغ های نارنج، نارنگی و کیوی و … از لای پرچین یکی از همین باغ ها بری تو و زیر یکی از همین درختا دراز بکشی و بوی نوستالژیک علف هایی که نمی شناسی شان و وزوز حشرات و فراموشی زمان! اگه هم خواستی شام بری کته کبابی بخوری و بعد یواش یواش از دم فروشگاه های صنایع دستی و مربا و کلوچه و ترشی و … رد شی و هیچی نخری. روز بعدش هم اختصاص بدی به دوربینت و کوچه پس کوچه ها و خونه های قایم شده لای درختا و جریان زندگی در نمناکی خاک و سرسبزی جنگل و بالکن های پر از گلدان های رنگی و باغچه های پر از لوبیا و سیر و کدو و … و درختچه های کیوی و اردک هایی با کون های لرزان و رقصان لای پرچین ها و دم جوی آب و …
Entry Filed under: دست نوشته ها, همینجوری. Tags: جنگل, دریا, سفر, شمال.
10 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
m.nzr | October 19, 2009 at 3:02 pm
وای که نمیدونید چقدر دلم میخواست اونجا بودم همه ی گرفتاریهای زندگی رو فراموش میکردم و کنار ساحل قدم میزدم .چقدر اتفاقی این مطلب رو خوندم و چقققققققققققدر داغ دلمو تازه کرد!
ممنون.
2.
Javad Seif | September 19, 2009 at 10:01 pm
سلام
من برگشتم خونه اما فردا باز بر می گردم
یک ماه دیگه تموم میشه
انشالله
مواظب خودت باش
3.
احسان جوانمرد | September 14, 2009 at 7:50 pm
می گوییم که دلتان بسوزد…ما به همراه منزل(؟!) آخر هفته می رویم و تا وسط هفته بعد هم بر نمی گردیم…نشتارود را نمی دانم ولی قطعا جواهر ده و جاده دو هزار و سه هزار و سه راه تگزاس و کلاردشت و باقی قضایا رو برای ان امین بار تجربه خواهیم کرد و جای خالی کپوی نادیده سبز خواهیم کرد لای بوته های تمشک وحشی و حتما از درخت های همسایه به یادتان خواهیم دزدید و عکس خواهیم گرفت از همه چیز و دلتان را آب خواهیم کرد پس از برگشتن… فقط یک نکته ای هست و آن هم اینکه ممکن است همه ی این مراسمات را به خاطر حضور در راهپیمایی جمعه و کوبیدن مشت محکم بر دهان اسرائیل(؟!) یک هفته عقب بیاندازیم….ضمنن شما مشکوک به داشتن هاله از نوع روشنفکری موسیقایی هستید و در اولین فرصت باید از طرف موسسه چند نفر را برای معاینه و بازدید بفرستیم خدمتتان….فعلن شب عالی متعالی
4.
مصطفی موسوی | September 14, 2009 at 2:19 pm
یه هفته پیش شمال بودم من
شب رو شنها دراز کشیده بودم داشتم موزیک گوش میدادم یه حس عجیبی
ناگهان یه تراکتور اومد ،، از اینا که شن میدزدن …ید تو حسمون
جنگل هم رفتیم پر اشغال
برگشتم ساکمو بستم رفتم همون بیابون خودمون
5.
مهران | September 14, 2009 at 7:59 am
کپوجان عزیز من این ها که تو گفتی همه نشانه های یه بیماری روانی شناخته شده به اسم مازوخیسم یا خودآزاریه.
بابا من هیچ جوری نمی تونم بفهمم که مبل راحت و چایی دم کشیده توی یه استکان بلور تمیز در حالی که لمیدی و داری چهارفصل ویوالدی گوش می دی و پاتو گذاشتی روی میز عسلی جلوی مبل و نور دلپذیری که از آباژور کلاسیکت داره نصف اتاق رو روشن می کنه چه عیبی داره که باید بری توی خاک و خل دهن خودت سرویس کنی مواظب باشی چاییت که روی یه سنگ گذاشتیش نریزه و مگس روی دماغت بشینه یا جلوی اب بوگندوی دریا دراز بکشی تا پشه ها ترتیبتو بدن.
مشکل اینه که کسایی که این بیماری شما رو دارن اکثریت جامعه انسانی تشکیل می دن و نمی شه به همه شون گفت که برن دکتر
************************
vivaldi khodasss hamin! choon gofti “4seasons” har chi begi migam doroste …;)
6.
masood hedayati | September 14, 2009 at 12:46 am
شمال فوق العاده هستش بعدش بری کنار دریا دراز بکشی رو شن ها طلوع خورشید رو ببینی که از توی اب می یاد بیرون توی این لحظه هم اهنگ FAT OLD SUN پینک فلوید رو گوش بدی محشر می شه
7.
نگار | September 13, 2009 at 3:38 pm
che kardi to !!!
man hamishe vaghti miram birun shahr barmigardam kolle lebasam be fcuk mire o saro sooratam mishe eyne kotak khordeha
damet garm …. basi haal dad in post
8.
مهسا | September 13, 2009 at 12:10 am
اینجور که تو شمال رو تصویر کردی
منم دلم خواست
9.
ایرن | September 12, 2009 at 3:52 am
دلم خواست اول صبحی….چند وقته نرفتم مسافرت؟این کار لامصب و گرفتاری های احمقانه ی کاری نمی ذاره که!اگه کار نکنی وقت داری به تموم آرزوهات و کلاسا و یا مسافرتا برسی ولی پول نداری…..اگه کار کنی پول داری ولی دیگه وقت نداری تا به آرزوهات برسی….چه رابطه ی گندیه بین کار و پول و …..
10.
تخته سیاه | September 11, 2009 at 8:49 pm
روایت شیرینی بود و خوندنش واسه ما رشتی ها احتمالا جذاب تره تا واسه جماعت غیر رشتی
.
.
.
دلخوشی های خیال تو چقدر تنهایی معنی پیدا می کنن…هیچکی رو کنارت راه نمی دی انگار…جالبه برام