از جلسه مشاوره تا خرید بادمجان
September 7, 2009
امروز زودتر از اداره زدم بیرون به هوای یه کم خرید برای شام. میدون هفت تیر که جز مانتو فروشی و قیافه های جستجو گر و خسته خانوم هایی که انگار نمی خوان خرید آخر فصل رو از دست بدن، چیز دیگه توش پیدا نمی شه. زنگ زدم مامان که آخرین وضعیت آشپزخونه و یخچال رو از دل جنگل های عباس آباد و کلاردشت بهم گزارش بده. اول کلی بهم خندیدن که این چن روزه پس چی می خوردی که نمی دونی تو آشپزخونه چه خبره و … بعدش یه لیست که بیشتر شبیه لیست خریدای خونه برا یه مهمونی ده نفره بود. قارچ، روغن زیتون، ماکارونی، سس گوجه فرنگی، فلفل دلمه، خیار سالادی و … داشتم با خودم فکر می کردم که نکنه اینا همه محتویات یخچال رو هم با خودشون بردن که حالا من باید این همه خرید کنم که یکهویی چشمم به یه فروشگاه افتاد، کلی ذوق کردم و با خوشحالی رفتم تو اما هر چقد این ور اون ور کردم به جز ماءالشعیر و سس گوجه فرنگی چیزی تو فروشگاهِ به اون بزرگی نبود. به سبب معذوریت در استعمال ماءالشعیر به جهت افزایش حجم محدوده معده و سرشکم و با نگاهی حسرت بار به اون همه بطری، به خرید یه عدد سس گوجه فرنگی در ابعاد بزرگ از یه فروشگاه در ابعاد بزرگتر اکتفا کردم (تا موقع برگشت خانواده محترم ببینن که حضرتمان خرید هم می کنیم!). در ادامه سرچینگم وارد یه سوپر مارکت شدم با این تصور که احتمالن بتونم یک قلم دیگر از اقلام مورد نیاز رو پیدا کنم، اما غافل از اینکه تو این مملکت همه چی برعکسه! به نظر می رسید تو این سوپر مارکت فقط مانتو نبود. خلاصه خرکیف و شنگول و از آنجا که این جور موقع ها مرض “…” ام عود می کنه و نمی ذاره تو اون شلوغی دمبال چیزی بگردم، لیست رو دادم فروشنده و گفتم من اینا رو می خوام لطفن! فروشنده هم یه نگاهی به سرتاپای من انداخت و دید بله مسئله جدیه و قیافه من نمی خوره که شوخی کنم یا … . لیست رو داد به همکارش و … تو این فرصت داشتم به مغزم فشار می آوردم که دیگه چی نیاز داشتم که یادم اومد که مدت ها دمبال پودر “Ovaltin” و نسکافه “Grandeur” بودم که پیدا نمی کردم و شاخام موقعی از پس کله ام زد بیرون که دیدم هر دوتاشو داره و مارک اصلش هم داره. به پاس این موفقیت کلی پاستیل خریدمو و چون بدجور گرسنه ام شده بود یکیشو باز کردم و تا فروشنده داشت خریدا رو برام آماده می کرد، شروع کردم به خوردن و اصلن حواسم نبود ماه مبارک است و جماعت روزه دار و باید مراعاتشون کرد تا یه وخت گرسنه نشن و … که دیدم فروشنده شروع کرد به ترکی حرف زدن با همکارش و … و تازه فهمدم چه گهی خوردم اما خب دیگه خورده بودمش و نمی شد نصفه گذاشتش و خلاصه پاستیلمو خوردم و بیرون زدم. خونه هم که رسیدم با ذوقی وافر از یک خرید آشپزخونه ای رفتم سر یخجال و سریع دست به کار شدم و هنوز افطار نشده! ماکارونی آماده شد و سالاد آماده تر و خلاصه کلی میز شاممان را رنگارنگ کردیم که یک عدد kappoo در تنهایی اش حالش را ببرد.
پ.ن: چشممان نزنند حالمان بهتر است. از فردا به جای پیاده روی و غمباد می رویم خرید لوبیا سبز و شوید و بادمجان که ظاهرن تاثیرش از این جلسه های مشاوره و حرف های روانشناسان بیشتر و مستدام تر است!
Entry Filed under: دست نوشته ها, همینجوری. Tags: Grandeur, Ovaltin, مانتو فروشی, هفت تیر, خرید, خرید روزانه, سوپرمارکت.
8 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
تخته خاكستري | September 9, 2009 at 9:18 pm
…جالب بود !
2.
فرزام | September 9, 2009 at 12:07 pm
نمی دونم چرا. ولی این پستت روحمو شاد کرد یه نمه
3.
تخته سیاه | September 8, 2009 at 6:11 pm
یاد اون شعر فروغ افتادم
ای زنان ساده کامل …مرا پناه دهید
(یه چیزی تو همین مایه ها بود)
4.
نگار | September 8, 2009 at 4:27 am
ايول مي بينم كه تو هم راهشو يافتي
5.
ایرن | September 8, 2009 at 3:55 am
آشپزی کار خوبیه آدمو از خیلی از فکرو و خیالا دور می کنه…..
ولی چه حوصله ای که واسه خودت تنها غذا درست کردی…من 4 سال خوابگاه یک بار هم غذا درست نکردم…..همش نون و پنیر می خوردم…..
6.
احسان جوانمرد | September 7, 2009 at 11:33 pm
روزه خواری هم که می کنین
آشکارا هم که میاین می گین
حیف که هفتاد و نهی این و الا لوتون می دادم
7.
احسان جوانمرد | September 7, 2009 at 11:31 pm
با شوید مخالفیم
از روانشناس و روانپزشک و والیوم 10 هم بی مزه تره
بادمجونم که اصولا اگر اصرار همسربانو نبود نمی خوردیم
لوبیا سبزم تقریبا متنفریم از ریختش
من که همون می رم روانپزشک شما رو نمی دونم
8.
masood | September 7, 2009 at 7:36 pm
خرید کردن من که عاشقش هستم و اشپزی که دیونه اشم وافعا خیلی عالیه یه موزیک بعد شروع اشپزی اونم یه لازانیای ابدار محشر می شه خیلی وقت بود سر نزده بودم واقعا دلم تنگ شد بود واسه وبلاگتون