دیوانگی
September 5, 2009
دیگر چیزی زیر پاهایم خرد نمی شود. دیگر نگران نیستم که بن بست های مکررم را چه کنم. دیگر در گیرودار خلا نمی دانم و هیچ، چشمانم را نمی دوزم به حباب نارنجی آویزان اتاقم تا یکهو اشک از گوشه های چشمم ریز ریز بیاید پایین و بریزد توی گوشم. دیگر موقع خداحافظی کله سحرِ خونواده برای سفر، بدرقه شان نمی کنم؛ هر چند بیدارِ بیدارم و چشمهایم در تاریکی اتاق دمبال چیزی می گردند که پیدا نمی شود. شاید مرده ام و شاید تو کما هستم که فکر می کنم جریان دارم اما روی تخت یه بیمارستان مسخره ام و منتظر یه معجزه که هیچوقت رخ نمی دهد. شاید هم اصلن به دنیا نیامده ام و تو تاریکی رحم، زندگی آینده ام را نقاشی می کنم. شاید مهر 79 است و من تو ترافیک همت ام و یک ساعت دیر می رسم به ثبت نام دانشکده و موقع ثبت نام به جز خانم نجم با اون ابروهای درهم اش، کسی رو نمی بینم و قرار هم نیست بعدن سرکلاس دکتر سعیدی کسی رو ببینم و قرار هم نیست کنفرانس “جمع گرایی و فرد گرایی” کلاس رو با کسی بردارم. شاید … اصلن مگر فرقی هم می کند؟!
وقتی تمام لحظه هایت می شود انتظار، وقتی فکر می کنی چقدر بیهوده شده ای در انتظارت، وقتی می بینی شب را به امید نه صبح و گفتن یه Hi و یه فیدبک Hi که یه اسمایلی ضمیمه اش شده، ظهر رو به امید عصر و یه کافه می گذرانی و وقتی می بینی باز دچار همان توهم فزاینده عصرگاهی شده ای که حتی به یه تک زنگ شبانگاهی دل خوش کند و امیدوار شود، چه می توان گفت؟! جز دیوانگی؟ دیوانگی …
پ.ن: فک کنم دارم هزیان می گم!
Entry Filed under: دلتنگی ها. Tags: انتظار, تنهایی, دیوانگی, شب.
4 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed

1.
احسان جوانمرد | September 6, 2009 at 8:42 am
جغرافیای گذشته مهم نیست
تاریخ بعد از این مهم است…ت
2.
ایرن | September 6, 2009 at 4:06 am
از خواب عصر بدم مییاد چون وقتی پا میشی از زندگی سیری….و این که زندگی به تموم معنا چیزی برای گفتن نداره البته به نظر من!اینا همش یه بازیه…و امیدوارم وقتی بازی تموم شد…منتظر یه فاجعه ی بزرگ تر نباشیم.و این که نمی دونم همین جوی اولین باری که خوندمت حس کردم این یه پسره که داره می نویسه…..و با این ذهنیت ادامه دادم….دلیل خاصی نداشت…حس درونی بود!در ضمن با اجازه لینک شدی!
**********************************
منم موافقم زندگی چیزی برای گفتن نداره
اما چه می شه کرد تا نفسی هست باید جنگید مگر اینکه ادم تصمیم بگیره دیگه نفس نکشه
…. احتمالن قلمم باعث شده
شایدم پسرم از کجا معلوم
ممنون از لینکت
3.
احسان جوانمرد | September 6, 2009 at 12:51 am
با افتخار …ر
با اجازه…ه
و البته با تاخیر لینک شدید.د
هزار و سیصد و هفتاد و نه را یادتان می آید… راشومون را چطور؟
حالا کارگاه فیلمنامه هم داریم…م
—————————————–
همه اینها به شما چه ربطی دارد ؟
لابد دارد دیگر …ر
——————————————
همه دوستان قدیمی را که مدتی بود …د
————————————
تا جایی که یادم میاد انقدر پیچیده نمی نوشتینا
********************************************************************
شرایط آدمارو هر جوری که دلش بخواد می پیچونه
احتمالن منم پیچونده
4.
نگار | September 5, 2009 at 7:49 pm
توهم فزاینده ی عصرگاهی …. وقتی بدو بدو میای خونه و یک … دو … سه … چهارساعت و هیچ ! می خوابی تا فردا دوباره .
گاهی از خودم بدم میاد …