Archive for July 2nd, 2009
همه وقت با مادوکس
باید اعتراف کنم گیج ام. چیزی مث بهت و ذوق زدگی مفرط. یه چیزی مث فرورفتن در زمان بی زمانی. یه جور خلا ذهنی که همزمان ته نشین یا غرق ات کند. نمی دونم از بی جنبه گی زیادیه که هر چند وقت یه بار اینجوری می شم یا ظرفیت زیادی در فهم چیزهایی که اصلن نمی فهممشان! این روزها جنون “نمایش نامه” خوانی ام دوباره گل کرده و عنقریب بیچاره ام کند. خدا لعنتت کنه ت.ن که کار دستم دادی. باورم نمی شه این من ام که با ادبیات فرانسه دمخور شدم. جهش از بوکوفسکی، براتیگان، دلیلو، آپدایک، بارتلمی، میلر… و خود خفه کنی مقرط با اشمیت، فوسه، وینسی یک، اولمن، ماری کلتس، لاگارس، دوراس … خدا آخرشو به خیر کنه. یاد “میرا” ی فرانک افتادم. یادمه اون موقع که میرا رو خوندم بهت کردم. این جور موقع ها کم حرف می شم و تو خودم می رم. حس عجیبیه که با خوندن هر کتابی به آدم دست نمی ده و مثلن متفاوته با حسی که با خوندن “دیوانه بازی” بوبن داشتم؛ بهت زدگی از جنسی که منو مث “آنژل” به خنده و شیطنت وا می داره.
پ.ن1: پیشنهاد می کنم “سه شب با مادوکس”،ویسی یک، نشر “ماهریز” رو حتمن بخونید. “مادوکس” شاید به نوعی گمشده زندگی همه ما آدما باشه.
پ.ن2: یه چیزی رو نفهمیدم و اونم اینکه چرا این مادوکس ما فقط شب ها سراغ شخصیت های داستان می رفت و باهاشون بیلیارد یا ورق و … بازی می کرد.
3 comments July 2, 2009
