کمی حواس پرتی
June 30, 2009
نمایشگاه کتاب بود که دنبال کارای وینسی یک دمبال نشر نی می گشتم و اونجا بود “تینوش نظم جو” رو دیدم که مث همه فروشنده های دیگه داشت مشتری های “نی” رو راه می نداخت. کمی متفاوت از تصوری که من ازش داشتم. خیلی گرم و صمیمی بود و وقتی که گفتم “kappoo” رو یادتون می یاد و … تعجب کردم که یادش بود و همین باعث شد که بیشتر آشنا به نظر بیایم برای همدیگه. من عاشق کارای “وینسی یک” ام و نظم جو دروازه ای که من تونستم از طریق اون به دنیای وینسی یک راه پیدا کنم.
امروز نمی دونم چرا یاد اون روز افتادم. “پیکرزن مثل میدان نبرد” یکی از اون نمایشنامه هایی بود که تینوش بهم توصیه کرد بخونم. الان صفحه اولشو خوندم اما همکارم ازم گرفتش. پریروز اینترنت اداره قطع بود و توفیقی که “خرده جنایت های زناشوهری” امانوئل اشمیت رو بخونم و آااااای حال کردم. حال کردم … چیزی که در مورد “مهمان ناخوانده” اصلن نتونستم بگم و بدجور خورد تو ذوقم. اما این کار باعث شد حس کتاب خوندم دوباره برگرده و شروع کنم به خوندن. اونم تو این روزها که واقعن نیاز دارم به کمی بی خیالی و پراکندگی و حواس پرتی که دردم تسکین پیدا کنه و زخم هام کم کم خوب بشن.
پ.ن: این پست منو برد به روزهایی که تو این صفحه با ذوق و شوق بچه گانه ای می نوشتم. وینسی یک خوندن، کوهن گوش کردن و احتمالن رینیو کردن این صفحه … حسم می گه باید فراموش و از نو شروع کنم…

Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed