Feeds:
Posts
Comments

باید اعتراف کنم گیج ام. چیزی مث بهت و ذوق زدگی مفرط. یه چیزی مث فرورفتن در زمان بی زمانی. یه جور خلا ذهنی که همزمان ته نشین یا غرق ات کند. نمی دونم از بی جنبه گی زیادیه که هر چند وقت یه بار اینجوری می شم یا ظرفیت زیادی در فهم چیزهایی که اصلن نمی فهممشان! این روزها جنون “نمایش نامه” خوانی ام دوباره گل کرده و عنقریب بیچاره ام کند. خدا لعنتت کنه ت.ن که کار دستم دادی. باورم نمی شه این من ام که با ادبیات فرانسه دمخور شدم. جهش از بوکوفسکی، براتیگان، دلیلو، آپدایک، بارتلمی، میلر… و خود خفه کنی مقرط با اشمیت، فوسه، وینسی یک، اولمن، ماری کلتس، لاگارس، دوراس … خدا آخرشو به خیر کنه. یاد “میرا” ی فرانک افتادم. یادمه اون موقع که میرا رو خوندم بهت کردم. این جور موقع ها کم حرف می شم و تو خودم می رم. حس عجیبیه که با خوندن هر کتابی به آدم دست نمی ده و مثلن متفاوته با حسی که با خوندن “دیوانه بازی” بوبن داشتم؛ بهت زدگی از جنسی که منو مث “آنژل” به خنده و شیطنت وا می داره.

پ.ن1: پیشنهاد می کنم  “سه شب با مادوکس”،ویسی یک، نشر “ماهریز” رو حتمن بخونید. “مادوکس” شاید به نوعی گمشده زندگی همه ما آدما باشه.

پ.ن2: یه چیزی رو نفهمیدم و اونم اینکه چرا این مادوکس ما فقط شب ها سراغ شخصیت های داستان می رفت و باهاشون بیلیارد یا ورق و …  بازی می کرد. 

عصبانی ام

آقا! خانوم! دارم بالا می آرم. دارم بالا می آرم این زندگی سگی رو…. آااااای عصبانی ام. داد می زنم. فریاد می زنم. با لگد می زنم به در پارکینگ خونه و به جای انگشت، مشتم رو می کوبم رو زنگ.

آقا! خانوم! چرا می …ی به اعصاب من؟! چرا بدون ملاحظه طنزت گل می کنه و منو گل گلی می کنی؟ خوبه منم چشممو ببندم و چن تا …. بگیرم بهت؟  آاااای آدما بدم می یاد ازتون. ای زندگی دوست دارم عق ات کنم. ای خدا دیگه حوصله ات رو ندارم. ای پدرم که نیستی و ای مادرم دوستتون ندارم. …

نمایشگاه کتاب بود که دنبال کارای وینسی یک دمبال نشر نی می گشتم و اونجا بود “تینوش نظم جو” رو دیدم که مث همه فروشنده های دیگه داشت مشتری های “نی” رو راه می نداخت. کمی متفاوت از تصوری که من ازش داشتم. خیلی گرم و صمیمی بود و وقتی که گفتم “kappoo” رو یادتون می یاد و … تعجب کردم که یادش بود و همین باعث شد که بیشتر آشنا به نظر بیایم برای همدیگه. من عاشق کارای “وینسی یک” ام و نظم جو دروازه ای که من تونستم از طریق اون به دنیای وینسی یک راه پیدا کنم.

امروز نمی دونم چرا یاد اون روز افتادم. “پیکرزن مثل میدان نبرد” یکی از اون نمایشنامه هایی بود که تینوش بهم توصیه کرد بخونم. الان صفحه اولشو خوندم اما همکارم ازم گرفتش. پریروز اینترنت اداره قطع بود و توفیقی که “خرده جنایت های زناشوهری” امانوئل اشمیت رو بخونم و آااااای حال کردم. حال کردم … چیزی که در مورد “مهمان ناخوانده” اصلن نتونستم بگم و بدجور خورد تو ذوقم. اما این کار باعث شد حس کتاب خوندم دوباره برگرده و شروع کنم به خوندن. اونم تو این روزها که واقعن نیاز دارم به کمی بی خیالی و پراکندگی و حواس پرتی که دردم تسکین پیدا کنه و زخم هام کم کم خوب بشن.

پ.ن: این پست منو برد به روزهایی که تو این صفحه با ذوق و شوق بچه گانه ای می نوشتم. وینسی یک خوندن، کوهن گوش کردن و احتمالن رینیو کردن این صفحه … حسم می گه باید فراموش و از نو شروع کنم…

این خرداد …

تو بارون که رفتی، شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون که رفتی، دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره
دلم بی قراره

نه شب عاشقانه است
نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه
دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون، که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی….

پ.ن:  این خرداد… این خرداد تلخ که گذشت و این تیر ماه که سعی می کنم فراموش کنم یه کودتا که اندک امیدی که به اصلاح این جامعه خراب شده بود، رو گرفت. و یه زلزله که وجودم را ویران کرد و رفت. … حالا منم و زمزمه این ترانه و تکرار درد. … خوبی ما آدما اینه که فراموش می کنیم. فراموش می کنیم دردهایی که وقتی تازه ان دیوانه کننده ان. هنوز مونده تا کاملن خوب بشم. هنوز مونده تا کاملن فراموش کنم …

Older Posts »