تلخِ تلخ
دوست دارم مدتی رو دور می شدم از همه چی. از همه چیزایی که می شناسم. از همه آدم ها و از همه خاطرات و آشنایی ها و یادها و دلمشغولی ها و دغدغه ها و برنامه ها و کار و کار و کار. خسته شدم. نمی دونم چرا مدتیه این جمله بدجوری تو زندگی ام پررنگ شده: خسته ام! خسته از همه این زندگی. از همه پهنایش و درازایش و همه ابعادش. نیاز دارم به مقدار زیادی بی خیالی. به مقدار زیادی فراموشی، به مقدار زیاد ناآشنایی و تنهایی و به مقادیر زیادی بی زمانی. هوا سرد شده و صبح ها به سختی ازخواب بیدار می شم. کم خواب هم که باشی دیگر معضلی است برای خودش و بعدش هم که بیفتی تو شلوغی این شهر و بخوای بری اداره ای که آدم هاشو و کلن سیستم اش حالتو به هم می زنه، دیگه چیزی برات نمی مونه. دیگه پاک می افتی به نشخوار کردن و غرغر کردن و بعدش هم که تلخ و تلخ تر می شوی.
این روزها تلخ تلخ ام. کار جدید تقریبن تمام انرژی ام رو می گیره و دریغ از یه اپسیلون رضایت که توقع می ره دو طرفه باشه، که نیست. نه از طرف من نه از طرف اونا. یکی این وسط داره برام موش می دوونه و نمی دونم کیه و بدترش اینه که یه همکار مرد خاله زنگ دارم که انگار از وسط چار پنچ خانوم خونه دار نق نقو کشیدنش بیرون و از بخت بد، شده همکار من. اصلن حرف زدن این آدم و کشیدن حرف دوم ازآخر همه کلماتی که ادا می کنه، لج منو در می یاره. بدتر ترش اینکه خیلی هم حرف می زنه و بیشتر وقتا تو مخ منه. کلن جابجایی اداره دردسره و وقتی فاجعه می شه که ببینی کلاه سرت رفته و اداره جدید آش دهن سوزی نیست. تو این سیستم که جوونترین نیروی کار خانوم من باشم، سال هاست که جای یه کازیو، یه پانچ، یه سطل آشغال هم عوض نشده و همه کارمندا مث خرس های تنبل آویزون میزهاشون بودن و از جاشون جُم نمی خوردن مبادا باد به کونشون بخوره و حالا من بدبخت از همه جا بی خبر مورد غضب عده ای واقع شدم که فکر می کنن من یکی از عوامل ناآرامی های اونها هستم و همه تغییرات مدیریت جدید رو از چشم من می بینن. خانوم هم که باشی و مجرد دیگه واویلا.
تقریبن از روز ورودم به این سازمان هر روز شاهد نکات بدیع و لطیف و گاه فکاهی ای هستم که این ور اون ور به گوشم می خوره و گاهن از طرف دفتر ریاست به موجب اون منو مورد بازخواست قرار می دن و هر بار با نیشی از بناگوش در رفته از دفتر ریاست می زنم بیرون و سعی می کنم خودمو به بی خیالی بزنم و بگم طبیعیه تو این سیستم پیرپاتال پرور، طاقت ورجه وورجه هاو جنب و جوش منو نداشته باشن و باز به خودم می گم طبیعی هم هست که منو رغیب خودشون بدونن و بخوان زهرشونو یه جوری بریزن اما خب صبر آدم هم یه جایی تموم می شه و یکهو آدم به سرش می زنه برینه به هیکل ریاست و دفتر ریاست که یکی از گیراشون این باشه که تو خودتو می گیری و قدرت طلبی و خاکی نیستی و چرا تلفنی با دوستت حرف می زنی و چرا جواب سلام فلان کسک تو راه پله طبقه ماقبل آخر رو ندادی و … احتمالن بعدش هم بگن چرا جواب دلبری(!) فلان پدر فلان شده رو ندادی و … عق ام می گیره از این سیستم. دیگه مطمئنم برای کار اداری ساخته نشدم. من نمی تونم تظاهر کنم و این بزرگترین مشکل منه. نتیجه اش هم اینکه باید به اندازه چهار نفر کار کنی و همیشه ازت ناراضی باشن. همیشه گیری داشته باشن دم دستشون که فرو کنن تو تنت و تو اون لحظه دوست داشته باشی با دوتا دستت خرخره یکیشونو محکم فشار بدی و بهش بگی آدم بی شعور بیشتر از تو می فهم و کارم رو از تو و جد و آباد و صدتای تو هم بهتر انجام می دم اما … اما باید سکوت کنی و خودتو بزنی به در خری که آره تو راس می گی و از این حالت بیزارم. از اینکه بدونی کارت هیچ ایرادی نداره و دارن الکلی به دست وبالت می پیچن و بهت گیر می دن و از اون طرف باید سکوت کنی و مث خر کار کنی بیزارم. به اندازه تنفرم از این سیستم مریض از این حالت بیزارم.
10 comments November 4, 2009
مغولستان خارجی
Who took the cookie from the cookie jar? کی بود که شیرینی رو از شیشه شیرینی کش رفت؟ من که نفهیدم کی شیرینی رو کش رفت! مهم هم نیست. “خداحافظ گاری کوپر” رو بالاخره خوندم. خیلی اضافه داشت اما خوشم اومد ازش. خیلی احساس بیگانگی نداشتم با “لنی” و حتی “جس”! یه چیزی اون وسطا انگار. یا شاید هم عاشق دیوانگی و غیراهلی بودن این لنی شدم. مهم نیست. یه جایش می گفت که “خوشبختی از اون شیرینی هایی است که باید گرم گرم خورد” و جایی دیگر اون جمله معروف “از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اون وقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه هیچ چیز برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟ … آنهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم. این جوری خاطر جمع تره”. این جمله شو بدجور دوست دارم. “خداحافظ گاری کوپر” از اون دست کتاب هاییه که آدم دوست داره همینجوری دوستش داشته باشه. بی هیچ دلیلی!
پ.ن: کسی هست بدونه مغولستان خارجی کجاس؟!!!
7 comments October 23, 2009
خسته ام
هوا عالیه! پنجره کشویی رو باز می کنم. دوست ندارم برم خونه. دوست ندارم هیچ جا برم. سه روزی که گذشت حجم کارم اینقدر زیاد بود که خودمم مونده بودم چه جوری قاطی نکردم با این همه پیگیری و تلفن و نامه و ایمیل. اما امروز تقریبن سرم خلوت بود. از صبح به جز چک کردن روزنامه ها و خبرگزاری ها و آخرین خبرهای مرتبط و غیر مرتبط با نشست خبری کوفتی ای که مدیرعامل برگزار کرد، و مرتب کردن آرشیوی که یه هفته ای بود می خواستم تمومش کنم، کار دیگه ای نداشتم. رئیس مان هم رفته و خوشبختانه تنهام و منتظر یه تلفن یا اس ام اس که ظاهرن انتظارم بیهوده اس! حوصله اداره رو هم ندارم اما ترجیح می دم به جای سرگردانی تو کوچه پس کوچه هایی که بالاخره یا به بن بست می رسند یا به یه خیابون یا اتوبان شلوغ تو ترافیک این ساعت، همین جا پشت این پنجره بشینم و هدفون رو بذارم تو گوشم و میوه بخورم و به ترافیک کردستان خیره بشم تا وقتی که هوا تاریک بشه! تو مغزم هزاران فکر وول می خوره و نمی دونم با حجم بی سامان این افکار درهم چه کنم. شاید خسته ام. خیلی خسته! هنوز مسافرت نرفتم. از این وضع هم خسته ام. تقریبن با اومدن به اداره جدید اکثر برنامه هام به هم ریخت. کلاس بدمینتون، کلاس رقص که قرار بود از مهر شروع کنم و کلاس زبان که تازه می خواستم به طور جدی شروعش کنم و … انگار همه زندگی ام شده کار. شب ها هم که می رسم خونه یه جنازه ام با این حجم ترافیک و شلوغی. دارم فک می کنم با این اوضاع باید ماشین بخرم. اصلن حوصله ترافیک و این مترو لعنتی رو ندارم. ترجیح می دم پیاده برم خونه اما نمی شه. یاد روزهای دانشجویی به خیر که ساعت ها تو اتوبوس و تاکسی تو ترافیک بودم و خیالم هم نبود. اصلن متوجه نمی شدم چقد عمرم تو ترافیک و شلوغی خیابونا می ره اما الان دیگه کشش ندارم و سریع از کوره در می رم. نه حوصله شلوغی رو دارم نه ترافیک و نه ازدحام مزخرف قطار که چندشم می شه کسی بهم بچسبه! هیئت دولت هم که انگار چش نداشتن این یه روز تعطیل پنجشمبه ما رو ببینن و فک کنم از این به بعد باید پنجشمبه ها رو هم در خدمت اسلام و مسلمین باشیم. هی می خوام فحش ندم و بد و بیراه نگم انگار نمی شه. آخه یکی نیست به این احمق ها بگه کشوندن کارمندها برای سه ساعت تو روزی که همه عادتشون شده بخوابن یا بزنن به کوه و خیابون و … چه دردی از دردهای این مملکت دوا می کنه! دیگه رسمن خسته ام! باید یه فکر اساسی کرد. باید یه فکری بکنم برا این اوضاع درهم و برهم!
4 comments October 14, 2009
احساس ناتوانی مزمن
بعضی وقتا یه چیزایی آوار می شن رو سر آدم. یه چیزایه کوچولویی که شاید به تنهایی هیچی نباشن اما یه جایی یکهویی اینقد بزرگ می شن و همه انرژی اتو می گیرن که دوست داری سرتو بکوبی تو دیوار. وقتی هم که نمی تونی کاری کنی جز اینکه بشینی ببینی چیزایی که می خوای رو به خاطر همین کوچولوهای مزخرف داری به فاک فنا می فرستی، می خوای اصلن نیست شوی! بدبختی ماجرا هم اینجاس که نمی تونی به هیچکی، هیچی بگی و ترجیح می دی خودت باشی با درد مزخرفت که انگار چشمی نیست و گوشی برای دیدن و شنیدنشان که ظاهرن بی اهمیت اند اما در واقعیت ماجرا پیر آدم رو در می یارن. این جور وقتا به معنای واقعی کلمه کم می یارم و به طرز احمقانه ای احساس ناتوانی می کنم و خسته می شم از این زندگی که یه جاهایی اینقد بی رحم می شود با آدم که انگار می خواهد انتقام تمام تاریخ را ازت بگیرد و خسته از دست خودم که انگار نمی توانم کاری کنم، انگار دست هایم قیچی شده اند و پاهایم فلج!
4 comments October 9, 2009
همینجوری های این روزها
اداره ام هم عوض شد و حالا تو یه اتوبانم و مقابل پنجره اتاقم یه پل و کلی ساختمون بزرگ بد قواره و دیگه نه خبری از فروشگاه هست و نه میوه فروشی، نه کتاب فروشی و نه کافه و … موندم چیکار کنم! بدتر از اون اینکه اینجا دست تنهام و کلی کار که انگار تو 15 سال مدیریت قبلی تلنبارش کرده بودن واسه اینکه یه خر پیدا شه مث من که بگن بکش! چهار سال پیش بود که برای اولین بار پامو گذاشتم تو یه روابط عمومی برا کار و اونجا موندگار شدم تا دو سال بعدش که دیگه حوصله ام رو سر برد و زدم بیرون و دوباره زد به سرم برم تو خبرگزاری و تکرار تجربه سه سال قبلش و … دو سال اخیر هم با ربط و بی ربط با خبر سرو کله زدم و باز داشت حوصله ام رو سر می برد و خسته کننده شده بود برام و منتظر فرصتی بودم که فضای دیگه رو تجربه کنم که یکی از دوستام زنگ زد که روابط عمومی می خوای و منم از خدا خواسته بدون اینکه یادم بیارم که تو اون روابط عمومی قبلی مث چار خر کاری، کار می کردم گفتم آررره! و روز بعدش بدو رفتم ببینم روابط عمومی اش به اندازه اسمش بزرگ هست یا نه که دیدم بله سازمان به این بزرگی روابط عمومی اش مرده بوده تو این همه سال و حالا مدیریت جدید می خواد نفسی بهش بده و دیدم انگار شانس منه هر جا می رم یا تازه داره راه می افته یا یه عده پیر پاتال توش بودن و تر زدن بهش و حالا یکی باید بیاد گندهاشونو جمع کنه. حالا دو هفته اس اداره جدیدم و کار و کار و کار! از صبح ساعت هشت رسمن و یک نفس بدون هیچ استراحتی کار تا حدودای یک که یه کوفتی بخورم و دوباره یه نفس تا 6-5 ! بدبختانه آدم عصرم و سه به بعد گرم می شم، صبح خیلی دستم به کار نمی ره اما بدی کار روابط عمومی اینه که نمی شه صبح رو اللی تللی گذروند و مجبورم صبح ها هم پر انرژی باشم. می ترسم بعد از یه مدت کم بیارم با این همه انرژی که اینجا صرف می کنم. لامصب وقت ندارم حتی یه میوه بخورم. یادم می ره! روز دومی که اومدم اداره یه پاکت بزرگ خوراکی با خودم آوردم و رئیسم با چشای گردشده همینجور داشت محتویات پاکت رو که داشتم تو یخچال می چپوندم، وارسی می کرد و من تو دلم داشتم گیلی گیلی می کردم که خیال کردی حداقل یه ساعت در طول روز به میوه خوردن و نسکافه و اُوالتین و تنقلات خوری ام اختصاص داره! حالا می بینم اون روز اون داشته تو دلش به من می خندیده که خیال کردی همه این خزعبلاتی که با خودت آوردی آخرش فاسد می شه می ریزی دور. ولی خب من می دونم جوجه رو آخر پاییز می شمرن، اون که نمی دونه! تازه به خدماتی مون سفارش خرید هفتگی دادم تا چش همشون کور شه!
پ.ن1: برخلاف خزعبلات بزرگان در طول تاریخ، کار اصلن هم خوب نیست. همه زندگی آدم تعطیل می شه. می خوای چن روز برا خودت باشی، جایی بری، با دوستان خوش بگذرونی … باید هی برنامه هاتو با کارت تنظیم کنی و خونه و خونواده هم که بماند … ! اصلن زندگی رو سخت کردن برا آدما!
پ.ن2: دیروز به حول و قوه الهی کوه رفتم اما کل ماجرا بیشتر به طنز شبیه بود؛ تازه داشت پاهامون گرم رفتن می شد که اتراق کردیم برا صبحونه و حمام آفتاب و منم که سرمایی و کلن وا رفتم زیر آفتاب و سهم من از کوه شد حمام آفتاب!
5 comments October 2, 2009
پاییز را عشق است
بسی خوش خوشانمان شد امروز. پاییز اینجوریش می چسبه! نابهنگام و یکهویی. قرار بود امروز کوه برم که نرفتم به خاطر یه آزمون مزخرف که نخوندم و نرفتم بدمش و احتمالن یه پنجشمبه دیگه دهن مبارک رو سرویس می کنه! فقط افسوس اش برام موند. بخصوص وقتی آسمون ابری شد و بارید و پرده اتاقم به رقص دراومد. احتمالن اگه می رفتم به یاد موندنی می شد … که من عاشق کوهستان بارونی ام و لیز خوردن و البت زخمی نشدن! که هنوز زخم زانو ام خوب نشده و باند پیچی اش قلقلک ام می ده و موقع بالا پایین رفتن از پله کلافه ام می کنه! اصلن بارون که می باره آدم دلش نمی یاد بره سر کار یا مثلن بره خرید. قرار بود برم خرید که حس اش نبود و بی خیالش شدم و فقط تونستم بالش ام رو از این سر تخت به اون سرش منتقل کنم که رو به پنجره باشم و باد تو صورتم بخوره و بهتر بتونم بارون رو ببینم و حس کنم به همراه یه میوزیک دلچسب که آدم رو تو این هوای بارونی دیوونه کنه!
پ.ن: پیاده روی بدون چتر تو بارون این پاییز یعنی عشق!
10 comments September 24, 2009
این روزهایم
شده یه وقتایی دل آدم بگیرد و دوست داشته باشد های های گریه کند. تقریبن بی هیچ دلیلی مشخص. یه دلتنگی، یه بغض، یه بهونه، یه … . نوشتن هم یه جاهایی به درد می خوره! یه جاهایی باید سکوت کنی و بتمرگی تو خودت و یه موقع هایی هم باید فریاد بزنی و بغض فروخورده رو بریزی بیرون که سبک شی. یه وقتایی هم هست که حتمن باید کسی باشه که آدم سرشو بذاره رو شونه شو و اشکاشو اونجا بریزه!
این چند روزه که دسترسی ام به یوزر لپ تاپم تقریبن غیرممکن شده بود حس و حالم هم خشکیده بود بین همون واژه های فینگلیش که بعضی وقتا دوست داشتم سرمو بکوبم تو دیوار از بدقلقی شون. اما امروز که به حول و قوه الهی دسترسی به یوزر فراهم شد، مونده بودم سکوت یه هفته ای رو چه جوری تخلیه کنم که دیدم حالی نیست و ذکر مصیبت است و بس.
اما خب این بارون کلی خوش به حالمان کرد و شاید اگر آسمون نمی بارید، من بودم که باید می باریدم. مث آسمون بهار یکی دو ساعت تو روز که یه کم دور و برم خلوت می شود ابرهای غم متراکم می شن و می خوان دوباره ببارن اما انگار فرصت دست نداده که یکهویی هری بریزن پایین.
حرفم نمی یاد و انگار دلم تنگ چیزی است که نیست و باید باشد. باید این لحظه باشد که خیالم راحت شود و دلم قرص از حضورش، اما نیست. اشک هایم هم دیگر حیفشان می آید همینجوری بریزن و بیهوده هدر برن در برجستگی گونه ها تا زیر گلو و جذب شدن در لباس تنم که انگار که نباشد، که انگار که بی خودی ای است بر بی خودی تنم.
پ.ن: نیاز به یه مسافرت پر هیجان دارم. از اونایی که مزه اش زیر دندون آدم بمونه تا مدت ها و هر از چندگاهی وسوسه ات کنه برای ماجرا جویی های دوباره.
4 comments September 19, 2009
دریا، جنگل و بوی دود چوب
دوست داشتم همین لحظه کوله امو به ضمیمه کرم ضدآفتاب، دوربین، عینک آفتابی، مایو و یکی دو داستان جیبی بر می داشتم و می رفتم شمال. شهریور شمال حال می ده. ساحل و شنا، جنگل و تمشک، رودخونه و ماهی، بارون و موهای خیس. پاچه های شلوارتو بزنی بالا و مث این بچه های سرتق تو آب راه بری و اصلن نفهمی چی سر پاهات اومده تا وقتی که از آب بزنی بیرون. هوا هم که داشت تاریک می شد بری کنار ساحل دراز بکشی و در سکوت شب، گوش هاتو بسپری دست امواج آروم دریا و بعد یکهویی یه موج کوچولو بخوره کف پات و تو رو از خودت در بیاره و بعد خودتو بندازی وسط رقصِ موج های لرزان و ماه. صبح زود هم در رطوبت خنک هوا بزنی به دل جنگل و یه آتیش به یاد روزهای جنگلی و دود و چایی و بِلال! و لذت جنگلی ات را با جستجو لای بوته های تمشک و زخم و زیلی شدن دست و پایت و تکه تکه شدن لباسهایت کامل کنی. از اون ور بری رو یه پل چوبی که روی یه رودخونه اس بشینی و پاهاتو از اون بالا آویزون کنی و با خنگیت تمام سه ساعت بشینی و میوزیک گوش کنی و جریان آب رو نگاه کنی و آشغال هایی که از اون زیر رد می شن رو بشمری. بعد حدودای ساعت 5عصر بری نشتارود و باغ های نارنج، نارنگی و کیوی و … از لای پرچین یکی از همین باغ ها بری تو و زیر یکی از همین درختا دراز بکشی و بوی نوستالژیک علف هایی که نمی شناسی شان و وزوز حشرات و فراموشی زمان! اگه هم خواستی شام بری کته کبابی بخوری و بعد یواش یواش از دم فروشگاه های صنایع دستی و مربا و کلوچه و ترشی و … رد شی و هیچی نخری. روز بعدش هم اختصاص بدی به دوربینت و کوچه پس کوچه ها و خونه های قایم شده لای درختا و جریان زندگی در نمناکی خاک و سرسبزی جنگل و بالکن های پر از گلدان های رنگی و باغچه های پر از لوبیا و سیر و کدو و … و درختچه های کیوی و اردک هایی با کون های لرزان و رقصان لای پرچین ها و دم جوی آب و …
10 comments September 11, 2009
از جلسه مشاوره تا خرید بادمجان
امروز زودتر از اداره زدم بیرون به هوای یه کم خرید برای شام. میدون هفت تیر که جز مانتو فروشی و قیافه های جستجو گر و خسته خانوم هایی که انگار نمی خوان خرید آخر فصل رو از دست بدن، چیز دیگه توش پیدا نمی شه. زنگ زدم مامان که آخرین وضعیت آشپزخونه و یخچال رو از دل جنگل های عباس آباد و کلاردشت بهم گزارش بده. اول کلی بهم خندیدن که این چن روزه پس چی می خوردی که نمی دونی تو آشپزخونه چه خبره و … بعدش یه لیست که بیشتر شبیه لیست خریدای خونه برا یه مهمونی ده نفره بود. قارچ، روغن زیتون، ماکارونی، سس گوجه فرنگی، فلفل دلمه، خیار سالادی و … داشتم با خودم فکر می کردم که نکنه اینا همه محتویات یخچال رو هم با خودشون بردن که حالا من باید این همه خرید کنم که یکهویی چشمم به یه فروشگاه افتاد، کلی ذوق کردم و با خوشحالی رفتم تو اما هر چقد این ور اون ور کردم به جز ماءالشعیر و سس گوجه فرنگی چیزی تو فروشگاهِ به اون بزرگی نبود. به سبب معذوریت در استعمال ماءالشعیر به جهت افزایش حجم محدوده معده و سرشکم و با نگاهی حسرت بار به اون همه بطری، به خرید یه عدد سس گوجه فرنگی در ابعاد بزرگ از یه فروشگاه در ابعاد بزرگتر اکتفا کردم (تا موقع برگشت خانواده محترم ببینن که حضرتمان خرید هم می کنیم!). در ادامه سرچینگم وارد یه سوپر مارکت شدم با این تصور که احتمالن بتونم یک قلم دیگر از اقلام مورد نیاز رو پیدا کنم، اما غافل از اینکه تو این مملکت همه چی برعکسه! به نظر می رسید تو این سوپر مارکت فقط مانتو نبود. خلاصه خرکیف و شنگول و از آنجا که این جور موقع ها مرض “…” ام عود می کنه و نمی ذاره تو اون شلوغی دمبال چیزی بگردم، لیست رو دادم فروشنده و گفتم من اینا رو می خوام لطفن! فروشنده هم یه نگاهی به سرتاپای من انداخت و دید بله مسئله جدیه و قیافه من نمی خوره که شوخی کنم یا … . لیست رو داد به همکارش و … تو این فرصت داشتم به مغزم فشار می آوردم که دیگه چی نیاز داشتم که یادم اومد که مدت ها دمبال پودر “Ovaltin” و نسکافه “Grandeur” بودم که پیدا نمی کردم و شاخام موقعی از پس کله ام زد بیرون که دیدم هر دوتاشو داره و مارک اصلش هم داره. به پاس این موفقیت کلی پاستیل خریدمو و چون بدجور گرسنه ام شده بود یکیشو باز کردم و تا فروشنده داشت خریدا رو برام آماده می کرد، شروع کردم به خوردن و اصلن حواسم نبود ماه مبارک است و جماعت روزه دار و باید مراعاتشون کرد تا یه وخت گرسنه نشن و … که دیدم فروشنده شروع کرد به ترکی حرف زدن با همکارش و … و تازه فهمدم چه گهی خوردم اما خب دیگه خورده بودمش و نمی شد نصفه گذاشتش و خلاصه پاستیلمو خوردم و بیرون زدم. خونه هم که رسیدم با ذوقی وافر از یک خرید آشپزخونه ای رفتم سر یخجال و سریع دست به کار شدم و هنوز افطار نشده! ماکارونی آماده شد و سالاد آماده تر و خلاصه کلی میز شاممان را رنگارنگ کردیم که یک عدد kappoo در تنهایی اش حالش را ببرد.
پ.ن: چشممان نزنند حالمان بهتر است. از فردا به جای پیاده روی و غمباد می رویم خرید لوبیا سبز و شوید و بادمجان که ظاهرن تاثیرش از این جلسه های مشاوره و حرف های روانشناسان بیشتر و مستدام تر است!
8 comments September 7, 2009
دیوانگی
دیگر چیزی زیر پاهایم خرد نمی شود. دیگر نگران نیستم که بن بست های مکررم را چه کنم. دیگر در گیرودار خلا نمی دانم و هیچ، چشمانم را نمی دوزم به حباب نارنجی آویزان اتاقم تا یکهو اشک از گوشه های چشمم ریز ریز بیاید پایین و بریزد توی گوشم. دیگر موقع خداحافظی کله سحرِ خونواده برای سفر، بدرقه شان نمی کنم؛ هر چند بیدارِ بیدارم و چشمهایم در تاریکی اتاق دمبال چیزی می گردند که پیدا نمی شود. شاید مرده ام و شاید تو کما هستم که فکر می کنم جریان دارم اما روی تخت یه بیمارستان مسخره ام و منتظر یه معجزه که هیچوقت رخ نمی دهد. شاید هم اصلن به دنیا نیامده ام و تو تاریکی رحم، زندگی آینده ام را نقاشی می کنم. شاید مهر 79 است و من تو ترافیک همت ام و یک ساعت دیر می رسم به ثبت نام دانشکده و موقع ثبت نام به جز خانم نجم با اون ابروهای درهم اش، کسی رو نمی بینم و قرار هم نیست بعدن سرکلاس دکتر سعیدی کسی رو ببینم و قرار هم نیست کنفرانس “جمع گرایی و فرد گرایی” کلاس رو با کسی بردارم. شاید … اصلن مگر فرقی هم می کند؟!
وقتی تمام لحظه هایت می شود انتظار، وقتی فکر می کنی چقدر بیهوده شده ای در انتظارت، وقتی می بینی شب را به امید نه صبح و گفتن یه Hi و یه فیدبک Hi که یه اسمایلی ضمیمه اش شده، ظهر رو به امید عصر و یه کافه می گذرانی و وقتی می بینی باز دچار همان توهم فزاینده عصرگاهی شده ای که حتی به یه تک زنگ شبانگاهی دل خوش کند و امیدوار شود، چه می توان گفت؟! جز دیوانگی؟ دیوانگی …
پ.ن: فک کنم دارم هزیان می گم!
4 comments September 5, 2009
